
توی شب کویر دلم راه افتادم و پر گلایه ام از طوفان شنی که به پاس...از تنهایی...از همه گله دارم که چرا تنهام.از خدا هم شاکی شدم که چرا تنهام.هر طرف هم می چرخم خبری از قافله نیست.
داد سر زمین و هوا می زنم.خونم به جوش میاد و داد به خدا می زنم که آی خدا پس چرا تنهام؟کجایی ؟...
که یه صدایی توی طوفان می پیچه... دقت که می کنم می بینم...صدا با منه !
صدا گفت چیه ؟ چرا داد می زنی ؟ چرا شاکی هستی ؟
گفتم آخه تنها موندم از قافله جا موندم اصلا به فکر منم نبودن.یه نشونی هم واسم نذاشتن که منم برسم.
صدا گفت خب از خدا چرا شاکی هستی ؟
گفتم آخه خدا هم منو تنها گذاشته.حتی ستاره قطبی هم گم شده.مگه خدا نذاشته که توی تاریکیه شب راه و پیدا کنیم اما گم شده خدا هم هیچ کاری نمی کنه.این طوفان شنی هم که راه اینداخته دیگه بدتر...
صدا گفت کدوم طوفان ؟ستاره قطبی که پیداست و سر جاش ...رد پای قافله هم که سرتاسر کویر معلومه!
گفتم پس چرا من نمی بینم؟!!!
صدا گفت خب این طوفان افکار تو هست.تو قرار بود غوغا کنی نه طوفان !!!
وقتی افکارت رو که قرار بود باد صبا باشه و نوازشگرت، کردی طوفان و شن ها رو پراکنده کردی هوا و شد شلاقت.معلومه که دو قدم جلوترت رو هم نمی تونی ببینی و ردپای قافله و نشونه ی راه ساربان رو از بین می بری.طوفان افکارت رو آروم کن.اون موقع شن ها میان روی زمین.راه رو پیدا می کنی.و می بینی که ستاره قطبی سر جاشه ،خدا پیشته و این تو هستی که گم شدی.خودت رو پیدا کن...
گفتم طوفان رو چه جور آروم کنم؟
گفت خصوصیات طوفان رو به خاطر بیار و هر چیزی که شبیه به اونه نذار به افکارت رخنه کنه...یادت باشه طوفان تامل نداره و فقط می چرخه و بی هدف به این ورو اون ور میره و حتی ممکنه که از مقصد به مبدا بره!!!! وصدا دور می شد...
گفتم تو کی هستی ؟...همچنان که دور می شد...
گفت:من، منه تو هستم!...یادت باشه تو قرار بود که غوغا کنی نه طوفان،پس غوغا کن...
سر در گریبان از خجالت و با خودم چند بار غوغا رو زمزمه کردم...غوغا غوغا غوغا و باز فریاد زدم اما این بار فریادی دگر:
وای از این غوغای دل
از دلبرم هستم خجل
وقت سفر ماندم به گل
من کاروان گم کرده ام
نعمت فراوان دادی ام
منت به سر بنهادی ام
اما ببین نامردی ام
صاحب دل را گم کرده ام...